شير به جاي پول
دختر كه متوجه گرسنگيشديد پسرك شده بود به جاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر باآهستگي شير را سر كشيد و گفت: «چقدر بايد به شما بپردازم؟ دختر پاسخ داد: چيزي نبايد بپردازي.پسرك گفت: پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم.
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهارعجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستانيمجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر، جهتبررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فرا خوانده شد. هنگامي كه متوجه شدبيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصلهبلند شد و به سرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي خود را بر تنكرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.
سپسبه اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يكتلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي از آن دكتر گرديد.
آخرين روزبستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيدنزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آن را درون پاكتي گذاشت و برايزن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت راباز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته آن را خواند: بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است.
السلام علی المهدیّ ....