زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد

ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩکی ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ

ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ ...

ﺁنطﺮﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ ...

ﺟﻮﺍنی ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎی ﻗﺎﺗﻞ ...

ﭘﻴﺮﻣﺮﺩی ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪی ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎی ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ.

ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ.

ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ :  ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ! ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ

بر آنچه گذشت ، آنچه شکست ، آنچه نشد ...

حسرت نخور؛ زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد

چرا از هم اکنون از زندگی لذت نمی بری ؟

 

«روزی دیوجانس ـ یکی از انسان های زاهد روزگار ـ از اسکندر پرسید: در حال حاضر بزرگ ترین آرزویت چیست؟

اسکندر جواب داد: بر یونان تسلط یابم.

دیوجانس پرسید: پس از آنکه یونان را فتح کردی چه؟

اسکندر پاسخ داد: آسیای صغیر را تسخیر کنم.

دیوجانس باز پرسید: و پس از آنکه آسیای صغیر را هم مسخر گشتی؟

اسکندر پاسخ داد: دنیا را فتح کنم.

دیوجانس پرسید: و بعد از آن؟

اسکندر پاسخ داد: به استراحت بپردازم و از زندگی لذت ببرم.

دیوجانس گفت: چرا هم اکنون بی تحمل رنج و مشقت، به استراحت نمی پردازی و از زندگی ات لذت نمی بری؟»

255-هیچ خری شایسته جایگاه بالا نیست

در این اواخر سازمانی دستخوش تغییراتی در سطح مدیریتی شد و کسی مسئولیت ارشد را متقبل شد

که در زمان کوتاهی به قول قدیمی ها گند زد

یادم افتاد که ملا برای تعمیرات پشت بام خانه اش مجبور به انتقال مصالح به بالای خانه اش بود .

بهترین وسیله و امکانی که برایش مقدور بود تنها الاغش بود که خیلی هم به ان دلبستگی داشت .

مصالح را به خورجین خرش گذاشت و به بالای ساختمان منتقل کرد

تعجب می کرد که خرش چه اسان بالا رفتن را پذیرفت و کار ملا را اسان کرد .

وقتی مصالح را خالی کرد خر برای پایین امدن سر به راهی نمی کرد هرچه ملا تلاش کرد نتوانست

خر را متقاعد به پایین امدن بکند

ملا تازه نفهمیده بود که خر خیلی راحت بالا می رود ولی پایین نمی اید.

خر را به حال خودش رها کرد و امد پایین تا بلکه خر برای امدن پایین سر عقل بیاید

وقتی ملا می خواست دمی ارام بگیرد خر شروع کرد به جست و خیز 

ملا که برای ارام کردن خرش باید سری به پشت بام می زد رفت و دید که خر بیچاره از بس جست و خیز

کرده سقف را سوراخ کرده و پایش در سوراخ گیر کرده بالاخره خر از سقف به پایین سقوط کرد و افتاد و مرد 

بعد ملا با خودش گفت : لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی برسد

هم انجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد 

افرین به هوش و درایت ملا .

در سختی ها چه کسی زنده می ماند؟

دو نفر از اهالى خراسان ، با هم به سفر رفتند، يكى از آنها ضعيف بود و هر دو شب، يكبار غذا مى خورد، ديگرى قوى بود و روزى سه بار غذا مى خورد، از قضاى روزگار در كنار شهرى به اتهام اينكه جاسوسى دشمن هستند، دستگير شدند، و هر دو را در خانه اى زندانى نمودند، و در آن زندان را با گل گرفتند و بستند، بعد از دو هفته معلوم شد كه جاسوس ‍ نيستند و بى گناهند. در را گشودند، ديدند قوى مرده، ولى ضعيف زنده مانده است، مردم در اين مورد تعجب نمودند كه چرا قوى مرده است؟!

طبيب فرزانه اى به آنها گفت: اگر ضعيف مى مرد باعث تعجب بود، زيرا مرگ قوى از اين رو بود كه پرخور بود، و در اين چهارده روز، طاقت بى غذايى نياورد و مرد، ولى آن ضعيف كم خور بود، مطابق عادت خود صبر كرد و سلامت ماند.

صیاد ضعیف و ماهی قوی

صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد.

طاقت حفظ آن نداشت ماهی بر او غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت.

دیگر صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن.

گفت ای برادران چه توان کردن؟

مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود. صیاد بی روزی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل بر خشک نمیرد

با جان و دل گوش كردن!

مردي كه ديگر تحمل مشاجرات با همسر خود را نداشت، از استادي تقاضاي كمك كرد.

به استاد گفت: «به محض اينكه يكي از ما شروع به صحبت مي‌كند، ديگري حرف او را قطع مي‌كند. بحث آغاز مي‌شود و باز هم كار ما به مشاجره مي‌كشد. بعد هم هر دو بدخلق مي‌شويم. در حالي كه يكديگر را بسيار دوست داريم، اما نمي‌توانيم به اين وضعيت ادامه دهيم. ديگر نمي‌دانم كه چه بايد بكنم.»

استاد گفت: «بايد گوش كردن به سخنان همسرت را ياد بگيري. وقتي اين اصل را رعايت كردي، دوباره نزد من بيا.»

مرد سه ماه بعد نزد استاد آمد و گفت كه ياد گرفته است به تمام سخنان همسرش گوش دهد. استاد لبخندي زد و گفت: «بسيار خوب. اگر مي‌خواهي زندگي زناشويي موفقي داشته باشي بايد ياد بگيري به تمام حرف‌هايي كه نمي‌زند هم گوش كني.»