يادش بخير اقاي نيلي دبير تاريخ و جغرافياي ما كه ورد زبانش اين

بود كه در نصيحت به بچه ها مي گفت شما هنوز وارد اجتماع

نشده ايد نمي فهميد كه من چه مي گويم .

اگر وارد اجتماع شديد و درك كرديد كه من از تاريخ چه مي گويم

وشما در اطراف خود چه مي بينيد تازه مي فهميد كه يك من ارد

چقدر نان مي دهدبيرون از مدرسه تا نزديكترين كوچه و ساختمان

قريب يك كيلومتر فاصله ؛ بيابان و صحرا و دره اي با شيب خيلي

تند بود  كه در ان صحنه من چيزي از اجتماع نمي فهميدم .

با خود مي گفتم ايها كه همش صحراست و دره و باغات مردم

پس هنوز به اجتماع نرسيده ام اگر صحنه تصادفي مي ديدم يا بزن

بزن راننده تاكسي با مرد مسافر يا دستي كه از پنجره ماشين اخرين

مدل بيرون مي امد و يك كيسه اشغال و زباله را توي سطح خيابان

رها مي كرد من هنوز بدنبال اجتماع مي گشتم و وقتي صداي

بوق ماشيني كه جلوي ديگري پيچيده و راه را براي بقيه بسته بود

بخود مي امدم تازه مي فهميدم كه دم خانه رسيده ام ولي هنوز از

اجتماع خبري نيافته ام .

اقاي كريمي گروهبان ارتشي را كه مي ديدم هر روز پس از رسيدن

به خانه از پادگان تا جيره كتك مفصل زنش طلعت را كف دست او

نمي گذاشت بازهم دنبال اجتماع بودم شايد عقلم در سنين

چارده سالگي قد نمي داد وقتي مي شنيدم كه اسا علي چاخان

معمار بساز بفروش دستمزد كارگر و بناهايش را نمي دهد و با سرو

كله باند پيچي شده در سر كار حاضر مي شود بازهم دنبال اجتماع

مي گشتم تا اگر نمي يابم از خود اقاي نيلي خبر اجتماع را بگيرم.